آرکئوپتریکس

آغاز ِ یک پرنده

آرکئوپتریکس

آغاز ِ یک پرنده

دلم 

رابطه های قدیم را می خواهد!

همان ها که آدم حاضر بود جانش را برای رفیقش بدهد!

زیر و بم طرف را می دانست.

خیالش تخت بود.

دوستی های بعد از مدرسه به دلِ آدم نمی چسبد.

۰ نظر ۲۸ مهر ۹۷ ، ۲۰:۲۲
سارا :)

من آدم ساده ای هستم.

و این سادگی توی دانشگاه داره عذابم میده.

اینکه دارم کم کم ترفند های ساده نبودن رو یاد می گیرم!

دارم کم کم یاد می گیرم چطور باید ساده نبود.


این، تهوع برانگیزه!


+دلم برای روز های آبی،تنگ شده.می فهمی؟تنگ!

+عنوان از کلاغ سپید دال بند.

۰ نظر ۲۸ مهر ۹۷ ، ۱۴:۱۴
سارا :)

سلام :) 

امیدوارم حالتون خوبِ خوب باشه.

من ازون هاییم که حافظه ی صوتیم خیلی قویه(حالا نمیدونم چیزی به اسم حافظه صوتی داریم اصن).

آهنگهای فراوونی گوش دادم و تقریبا همشون رو حفظم.

اینکه خدا موسیقی رو آفرید که بشر رو از ۹۹ درصد مصائب زندگیش رها کنه.اغراق دور از واقعیتی نیست!

مخلص کلام.

هر کدومتون که این پست رو می خونید رو دعوت میکنم که حداقل چهار پنج تا موسیقی و آهنگ که فکر می کنید بهترین بوده رو معرفی کنید :) 


۵ نظر ۲۵ مهر ۹۷ ، ۲۳:۴۷
سارا :)

بخشیدمت.

رها شدم.

۰ نظر ۲۴ مهر ۹۷ ، ۱۷:۳۱
سارا :)

قانون شماره یک:

راجع به رویاهات با هیچ کس حرف نزن.



+همین دیگه برم که قانون شماره دو رو کشف کنم،بیام.

۱ نظر ۲۳ مهر ۹۷ ، ۲۰:۰۸
سارا :)

احساس میکنم همون ماده پرنده ی داغونم که خیس و بارون خورده داره میره که غذای بچه هاشو جور کنه اما،

دلش پیِ لونست!


+ این شهر همون شهره.این خیابون همون خیابون.هر روز اما که از کنار کوچه های نوفل رد میشم،نوفل یک،نوفل دو،نوفل سه،هر روز که یاد روز های سرخوشیِ دبیرستان می افتم،یاد دوستهایی که الان هر کدومشون یه جایی افتادن،یاد تمام شبهایی که میپیچوندیم از کتابخونه جیم کنیم بریم فلافل بزنیم،یاد تمام صبح هایی که قهوه دم میکردیم و با معده ی خالی می خوردیم که چشامون باز شه.یاد کتابخونه ی دانشکده دارو که چقدر ابلهانه پا می شدیم می رفتیم اونجا درس بخونیم،یاد کلاسهای المپیاد که با استادش مسخره بازی هااا کردیم.

یاد هر خاطره ی لعنتی از اون روزها که میفتم،بغض گلومو چنگ میزنه.

که چقدر دلم تنگ شده.

که چقدر دلم تنگ شده.

که چقدرررر دلم تنگ شده.

۱ نظر ۲۱ مهر ۹۷ ، ۲۲:۴۶
سارا :)

_لیست کتابهایی که باید بخرمشون روی میز تحریرم داره جون میده و این منم و جیب های خالی :)) 

_قرار بود مغز های کوچک زنگ زده رو سه نفری ببینیم.که ف تصمیم گرفت عروس بشه و برناممون بهم ریخت.هر روز از کنار هویزه رد میشم و به مغز های کوچک زنگ زده ای فکر میکنم که بخاطر عروسی ف دیده نشد.

_که حضورت برام منبع آرامشه.حتی اگر بدونم حضورم منبع آرامشت نیست!

_میگه میخوام معلم خوبی بشم.دارم علاقه هام رو پیدا میکنم.دارم حالمو خوب میکنم.دارم فراموش میکنم که رتبه ی آخرین آزمونم ۱۷ شده بود!میگم:هوووم.بیا فکر کنیم ما این رشته و دانشگاه رو انتخاب نکردیم،این رشته و دانشگاه ما رو انتخاب کرده.نه؟


۱ نظر ۱۹ مهر ۹۷ ، ۱۹:۴۶
سارا :)

اگر چند ماه پیش می شنیدم خبر فوت دانش آموزی بر اثر ریزش دیوار مدرسه ای رو.

احتمالا چند تا حرف درشت بار تمام مسئولین میکردم و بعد از نیم ساعت نطق حسابی می رفتم تخت می خوابیدم!

امروز اما.

حس مادری رو دارم که فرزندش زیر آوار مونده.

حس مادری که فرزندش زیر آوار مونده.

و این عشق که آهسته آهسته داره در تمام سلول هام ریشه می دوونه رو چطور میشه سرکوبش کنم؟

اینکه دارم عاشق این شغل میشم رو.

اینو چطور باور کنم؟

۱ نظر ۱۶ مهر ۹۷ ، ۲۲:۰۹
سارا :)

نشسته ام در نزدیکترین نقطه به تو.

در شهری که تو هم هوایش را نفس می کشی.در نزدیکترین بعد جغرافی ام به تو.

روی تخت کز کرده ام.کتابهای جور وا جور را بغل گرفته ام.

لیوان نسکافه روی میز جان می دهد.

بابا صدای تلویزیون را تا ته زیاد کرده.مامان سرش با کتلتها گرم است.و من مثلا دارم وقتی نیچه گریست می خوانم.مثلا دارم روانشناسی اگزیستانسیال میخوانم.مثلا دارم نقاشی میکشم.مثلا دارم درس می خوانم.

اما.

هیچکس نمی داند.

که من روز هاست از قالب خود جدا شده ام.

هیچکس نمی داند که من روز هاست مثل زنبوری که خود را در کندویی غرق کرده باشد،خود را در یک جفت عسلی ملتهب غرق کرده ام.

هیچکس نمی داند من روز هاست شاعر تمام شعر های عاشقانه ی دنیا هستم.

هیچکس نمی داند.



۱۵ مهر ۹۷ ، ۲۳:۲۴
سارا :)

میگه اصالت در ثروت و قدرت دیده نمیشه.ولی آگاهی چون از ماهیت انسان بر می خیزه اصالت داره.


من میگم اما بعضی وقتها خلا ثروت و قدرت آدم رو از کسب آگاهی هم زده میکنه!

من میگم آدم ذاتا دوست دار ثروت و قدرته!

حتی بعضی وقتها آگاهی رو هم میخواد که به ثروت برسه.

من میگم الان،امروز،تعریفمون از ثروت و قدرت و آگاهی عوض شده.

میگه این بده.

اینکه تعریفمون عوض بشه.بده.

۳ نظر ۱۵ مهر ۹۷ ، ۱۲:۴۸
سارا :)
سه نفریم که با هم حالمون خوشه :) 
میریم داخل گل فروشی محله و برای هم رز های رنگی می خریم.
تمام انار های مغازه های دور و بر رو جارو میکنیم.
کثیف ترین ساندویچ های دنیا رو با کثیف ترین روشهای موجود میخوریم.
به ترک دیوار قاه قاه میخندیم.
تمام دلواپسی هامون رو میسپریم به باد.
تمام دلواپسی هامون رو توی چرکابهای رودخونه های جاری و راکد ول میکنیم که برن.
تمام دلواپسی هامون رو میذاریم پشت تمام درهای بسته.
خاطرات مشترکمون رو کش میدیم تا امروز.
فاصله ها رو دور میزنیم.
راه رو کوتاه میکنیم.
و در پایان خندست که یار غارمونه.
رفاقته که همه چیزمونه.
ما 
با این مغز های کوچک زنگ زده!



۰ نظر ۱۱ مهر ۹۷ ، ۱۸:۲۳
سارا :)

حرمش
۱۰ مهر ۹۷ ، ۱۹:۳۲
سارا :)

به اندازه ی تمام راه های کشف شده و نشده ی جهان دویده ام.

خسته و کوفته و عرق جبین ریخته نشسته ام.

در دنیایی که متعلق به من نیست.

در راهی که برای من ساخته نشده.

در مسیری که پایانش حتی اگر زیبا ترین اتفاق جهان هم باشد،مالِ من نیست!

می فهمی،مال من نیست.

در دهانم عنکبوتِ تنهایی تار های خاموشی می بافد.

و من از هر تاری 

از هر بندی 

و از هر سکوت اجباری 

بیزارم.




۰ نظر ۱۰ مهر ۹۷ ، ۱۳:۰۰
سارا :)

میگه اگر ازتون بپرسن دینتون چیه سوال جالبی نیست!

باید ببینن که دینتون چیه!




+ چارت درسی ما(آموزش ابتدایی) یکی از سبک ترین چارت های درسی دنیاست :))

حداقل برای منی که از تجربیم یا دوستهای ریاضیم.

اما ، اما 

معلم بودن یکی از سخت ترین و پیچیده ترین کار های دنیاست!

استاد ریاضیمون اما خیلی خوب بلده معلم باشه.جالبه که رشتش ریاضی نیست اما اونقدر مقتدر حرف می زنه.اونقدر خوب بلده معلم باشه.اونقدر اطلاعات قوی داره.که دوست داری دستتو بزنی زیر چونت و کل یک و نیم ساعت پلک هم نزنی!

وقتی می بینمش،کیف میکنم.

۱ نظر ۰۹ مهر ۹۷ ، ۱۹:۱۵
سارا :)

این مربوط میشه به اون آزمونی که خرابش کردم!شنبه صبح اینو چسبوندم رو کتابام :))


دنیایی بود اصن.

جوانی،همانا جوانی :)

۰ نظر ۰۸ مهر ۹۷ ، ۲۳:۴۰
سارا :)
اینجا.
منظورم دنیای مجازی و بویژه وبلاگ،قدرش رو بدونید.
آدم های اینجا همه مهربونن.
همه نوع دوستن.
همه روشنفکرن.
اما بیرون از اینجا.
جایی که دنیا یکم رنگ واقعیت به خودش می گیره.
آدم ها دسته دسته میشن.
گروه گروه میشن.
بر چسب دار میشن.
این اتحاد دوست داشتنی فضای مجازی رو.
اینو قدرش رو بدونید.
نمی دونم چه حکمتیه هر چقدر انسانها بیشتر هم رو بشناسن.
هر چقدر آشنا تر باشن.
دشنه هاشون برای هم تیز تره.
به خون هم تشنه ترن.
و این قانون نا نوشته این روز ها عذاب دهنده است.

+ میخوام اعتراف کنم که یه پیچیدگی و اغماض مزخرفی در جنس مونث هست.که حال منه مونث هم ازش بهم میخوره.
یه نوع موذی گری حال بهم زن.که تو این دانشگاه به حد اعلی خودش رسیده.

۱ نظر ۰۷ مهر ۹۷ ، ۱۷:۴۳
سارا :)
لعنت به تو که اِند ظهر، وسط گرمی مزخرف هوا 
با تربیت بدنی 
گند زدی به چهارشنبه ی دوست داشتنیم.

+ هوا چرا سرد نمیشه بنظرتون؟
۳ نظر ۰۷ مهر ۹۷ ، ۰۹:۵۸
سارا :)
میخوام انصراف بدم!

شاید به طرز فجیعی شکست بخورم.اما.این کاریه که احساس میکنم باید انجامش بدم.
خدایا.
هر جور حساب کنی.حق من این بلاتکلیفی نبود.
کاش انتخاب رشته نمی کردم.
کاش.
۵ نظر ۰۶ مهر ۹۷ ، ۱۱:۲۱
سارا :)
شنبه اولین روز دانشگاه رفتنمه!
دروغ چرا.هم اضطراب دارم.هم شور و شوق.با اینکه این چیزی نبود که می خواستم.اما تجربه ی دانشجو بودن تجربه ی جدیدیه که ذوق زدم هرچه زود تر احساسش کنم.
روز ثبت نام که رفتیم جو سنگینی حاکم بود.انبوهی از بچه های با استعداد که بخاطر چندتا تست از هدف اصلیشون جا مونده بودن.بعضی ها که پزشکی آزاد یا مازاد آورده بودن ولی اومده بودن که معلم بشن.
تقریبا با هر کس هم صحبت می شدی اومده بود استاد دانشگاه بشه!هیئت علمی بشه!دوباره کنکور بده!معدل الف بشه.و من این جو رو به شدت دوست داشتم.
امیدوارم تا آخرش اهدافمون رو فراموش نکنیم و روزمرگی غرقمون نکنه.
امیدوارم راه پیشرفت رو پیدا کنم.
امیدوارم حالم تو این ۴ یا ۳ سال خوب باشه.
حال هممون.
۰ نظر ۰۵ مهر ۹۷ ، ۱۲:۰۸
سارا :)
درد یعنی اون صحنه ای که دوستِ جدیدِ بجنوردیم 
با اضطراب ازم میخواد کتابهاش رو براش بخرم و ببرم دانشگاه چون بهش گفتن توی مشهد قدم از قدم بر نداره! 
ازش پرسیدم که دقیقا چی شنیده درباره ی مشهد؟ 
میگه گفتن اصلا نزدیک حرم پیاده و تنها نری.فقط با وسیله ی نقلیه ی عمومی بری.
اینکه دلار گرون شده و مشهد مامن عراقی های سرخوش شده.




+ نتونستم جوابِ قانع کننده ای بهش بدم.نتونستم پیش فرضش رو درباره ی مشهد خوب یا بد کنم.نتونستم انکار کنم بعضی از واقعیت ها رو.فقط بهش قول دادم با زیبایی های این شهرِ هزار رنگ آشناش کنم.و قراره شنبه که اومد بریم هویزه مغز های کوچک زنگ زده رو ببینیم و ازونجا هم بریم پردیس کتاب :) 

+ توی افتضاح ترین شرایط ممکن با غُر زدن هیچ کاری درست نمیشه ، یا باید دست به اصلاح شرایط زد یا نقاط مثبت ماجرا رو پیدا کرد و با همونا خوش بود.شرایط این روز هامون هم هر چقدر افتضاح باید دست از غُر زدن برداریم :) 
۳ نظر ۰۴ مهر ۹۷ ، ۱۱:۴۲
سارا :)