آرکئوپتریکس

آغاز ِ یک پرنده

آرکئوپتریکس

آغاز ِ یک پرنده

در ارتباط با آدمهای اطرافم آدمی به غایت احمق و کودنم،

درک رفتار های دوگانه برام سخته،

درک دورویی ها،

درک اینکه آدمی میتونه در آن واحد خودش رو خوب جلوه بده،چند ثانیه بعد اما همون آدم میشه رذل ترین آدم روی کره ی زمین!

و رذیلانه ترین رفتار های ممکن رو نشون بده.

آدمیم که هر حرفی که تو دلمه رو به راحتی رک و راست به طرف مقابلم میگم،

و درک آدم هایی متفاوت با خودم،برام سخت ترین کارِ ممکنه!

و تحمل آدم های زبون باز و چاپلوس برام سخت ترین کار ممکنه!

سخت ترین کار ممکن!


۲ نظر ۲۰ آذر ۹۷ ، ۲۳:۳۱
سارا :)

دلم برای روز های قبل کنکور 

برای جمعه ها و آزمون ها 

برای جلد ارغوانیِ آی کیوها 

برای هفت صبح تا دوازده شب 

دلم برای درصد 

رتبه 

امید 

امید 

امید 

زندگی 

دلم برای همشون تنگ شده :|

۶ نظر ۱۸ آذر ۹۷ ، ۰۰:۱۲
سارا :)

دوستش دارم.انگار از ازل باهاش آشنا بودم.دلم براش تنگ میشه.هر چی که نداشته باشه باز هم من فقط داشته هاش رو می بینم.میدونم که مسیرِ سختیه مسیرِ با اون بودن.میدونم که زندگی هر چقدر جلوتر بره زندگی برای هر دومون سخت تر خواهد شد.و صددرصد برای اون سخت تر از من.

ولی من دوستش دارم.میخوام که بهش بگم!اما از پس زده شدن می ترسم.از اینکه من رو فراموش کرده باشه می ترسم.این اولین باره که دارم با این حد از شفافیت راجع به مسائل شخصیه زندگیم حرف می زنم.

اینکه بخوام هر کس دیگه ای رو،حتی اگر به نظر بقیه بهتر از اون باشن،کنارم بپذیرم،برام مزخرف ترین کار جهانه!غیر ممکن ترین!

از اینکه بخوام هر روز عشقش رو یدک بکشم،و مستاصل و از خود بی خود هی بگم شاید امروز شاید فردا،خستم!

از طرفی هنوز به این شجاعت نرسیدم،هنوز نمی دونم اعتراف به اینکه دوستش دارم تا چه حد میتونه درست باشه،گاهی حتی میگم آیا واقعا من اونو دوستش دارم؟

اما میدونم،

اعتراف به دوست داشتنش به مراتب آسون تر از یدک کشیدن و حمل کردنِ دوست داشتنش خواهد بود!میدونم..

۲ نظر ۱۶ آذر ۹۷ ، ۰۰:۰۳
سارا :)

نمیتونم این اضطراب و تپش قلب مسخره رو کنترلش کنم!

انگار قراره یادگار کنکور بمونه برام!

درس خوندن با این شرایط برام سخت شده!هر چقدر هم که کتاب ها چرند و آسون باشن!


پ.ن:رکورد فیلم دیدن رو شکستم :) ۵ فیلم در یک روز!حالمو خوب کرد اصن.

۳ نظر ۱۵ آذر ۹۷ ، ۱۹:۰۸
سارا :)

بهش میگم فراموشش کن.

میگه:بی خیال 

و بحث رو عوض میکنه.

میتونم تصور کنم چهرش رو.میتونم بغض توی گلوشو احساس کنم!

با بی رحمانه ترین حالت ممکن بهش میگم فراموشش کن!

و توی دلم دارم به خودِ بی رحمم فحش میدم!دارم خود بی رحمم رو لعنت میکنم!

دارم میگم تف به تمام عشق های یکطرفه ی جهان :/

۰ نظر ۱۰ آذر ۹۷ ، ۰۱:۱۴
سارا :)
زندگی همچنان جریان داره :) 
فقط یک عدد میل بافتنی و چندتا کلاف کاموا به اضافه ی بوم و سرامیک نقاشی هام جدیدا بهش اضافه شده..
پیراشکی های یخ و بی مزه ی دانشگاه توی روز های سرد پاییزی که دسته جمعی می زنیم به بدن هم بهش اضافه شده..
آش داغ خوردن زیر بارون،وقتی فارغ از جهان قه قهه می زنیم و می رقصیم هم بهش اضافه شده..
مسخره بازی هامون وقتی به ریش استاد می خندیم و چت میکنیم هم بهش اضافه شده..
رقصیدنامون حتی وقتی دلامون به شدت گرفته هم بهش اضافه شده..

چرخیدنامون تو خیابونا بی هدف،
گشتن تو کتاب فروشی ها،
مسخره بازی با قیمت برند ها،
بهش اضافه شده..


+ بخند :) 
۹ نظر ۰۴ آذر ۹۷ ، ۰۰:۱۴
سارا :)

نتونستم که ننویسم...

۳ نظر ۰۳ آذر ۹۷ ، ۱۴:۱۸
سارا :)
یک روزی سلام می کنیم.
و یک روز هم خداحافظی!

+ زندگی به نقاط حساسی از خودش رسیده،اون جایی که باید چار دنگ حواست رو بذاری روش،چار دنگ حواسم رو میخوام که بزارم روش!
گرچه اینجا نوشتن یکی از بهترین اتفاق های هر روزم بود اما،بعضی وقتها مجبوریم دلخواهمون رو رها کنیم!
امیدوارم باز هم برگردم.این بار با حس و حالِ خیلی خیلی بهتر.
پس فعلا بدرود :) 
۱۴ آبان ۹۷ ، ۰۰:۴۳
سارا :)